امروز :
یکشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۶

header2 Venus

توجه
  • Simple Image Gallery Notice: Joomla!'s /cache folder is not writable. Please correct this folder's permissions, clear your site's cache and retry.
  • Simple Image Gallery Pro Notice: Joomla!'s /cache folder is not writable. Please correct this folder's permissions, clear your site's cache and retry.

احمد نیکوکار

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
  • نام پدر: محمد
  • محل شهادت: سلیمانیه
  • سال تولد: 1338
  • نام عملیات: والفجر 9
  • محل تولد: مشهد
  • سمت: کارمند

 

زندگي نامه شهيد احمد نيكوكار

شهيد احمد نيكوكار در سال 1338 در خانواده‏اى مذهبى چشم به جهان گشود. دوره ابتدايى را در روستاى بازمرگان به پايان رسانيد و به علت علاقه شديدى كه به مسائل دينى داشت جهت خواندن درس حوزه به روستاى سيدآباد كه نزديك قوچان بود، رفت. به جهت فقر مالى و كارشكنى‏هاى رژيم در بستن مدارس علميه به روستاى خود بازگشت. مدت يك سال خود به مطالعه اشتغال داشت سپس مدتى را در نيروگاه برق مشغول به كار شد و پس از آن نيز كارهاى متعددى را انجام مى‏داد. در همان ايام شهيد نيكوكار فعاليت هاى اسلامى خود را آغاز نمود و در روستاى خود دفترى براى بسيج ايجاد كرد و فرماندهى آن رابه عهده گرفت و پس از گذراندن دوران آموزش نظامى به سوى جبهه رهسپار شد.
از خصوصيات شهيد، مظلوميت و آرامش ايشان را مى‏توان نام برد كه هيچ يك از دردهايى را كه كشيده بود بازگو نمى‏كرد. حتى پس از شهادت برادرش مى‏گفت: «نبايد بگذاريم خون اين عزيزان پايمال گردد و بايد انتقام اينها را بگيريم». پس از آن در دانشگاه مشهد به سمت نگهبانى استخدام و مشغول به كار شد تا اين كه نوبت به عمليات خيبر رسيد وبرادرش مهدى نيكوكار مفقودالاثر گرديد و ايشان مصمم‏تر شد تا راه او را ادامه دهد. مى‏گفت: «حال بايد هرچه زودتر به جنگ دشمن خود برويم زيرا هر روز بيشتر عزيزان ما را مى‏گيرند». شهيد احمد نيكوكار سرانجام در عمليات والفجر 9 و در جبهه سليمانيه به وسيله اصابت تركش به شهادت رسيد. اين شهيد بزرگوار از شهادت خود اطلاع داشت و دو عدد بيرق مشكى بلند و بزرگ تهيه كرده بود و مى‏گفت: «پس از شهادتم اين دو را يكى بر سر در خانه‏ام بزنيد و ديگرى را بر سر در مسجد». او همچنين در وصيت خود به خانواده‏اش مى‏گويد: «به فرزندانم بگوييد پدرتان شما را خيلى دوست داشت اما دينش در خطر بود و غريب مانده بود و بايد به كمكش مى‏شتافت».

خواندن 196 دفعه آخرین ویرایش در یکشنبه, 24 خرداد 1394 ساعت 13:00
  • گالری تصویر
  • ارسال خاطره
  • دانلود پیوست‌ها
{gallery}144{/gallery}
محتوای بیشتر در این بخش: « حمید حکمت پور حسن محقر »

ارسال خاطره

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.