امروز :
دوشنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۶

header2 Venus

دکتر محمد حسن رستمی

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

باسمه تعالي
اول پاييز سال 1359 جنگ شروع شده بود. چند نفر طلبه بوديم همه سطح اول حوزه را مي خوانديم تصميم گرفتيم به جبهه برويم من 16 سالم بود و ريز نقش بودم. اصرار خانواده به نرفتن اثر نكرد به مراكز بسيج مراجعه كرديم؛ گفتند شما خدمت سربازي نرفته ايد؛ كاري از شما ساخته نيست.
دست بردار نبوديم خومان بليط اتوبوس تهران را تهيه كرديم و از نيشابور به تهران و سپس با هزينه خودمان به اهواز رفتيم، مستقيم به مركز سپاه پاسداران اهواز مراجعه كرديم و گفتيم از خراسان آمده ايم آيا به ما نيازي هست؟ آيا كاري از ما ساخته است؟


گفتند آري. سريع سوار اتوبوس ها شويد به سمت آبادان، ولي اتوبوس ها راه ماهشهر را پيش گرفتند گفتيم چرا؟ گفتند راه زميني آبادان در تصرف بعثي هاست فقط از راه دريا مي شود به آبادان رسيد حوالي ظهر بود؛ لنج در اسكله ماهشهر آماده بود سوار شديم، حتي لباس و اسلحه هم به ما ندادند.
تا آبادان حدود 150 كيلومتر بود گفتيم لابد تا شب به آبادان مي رسيم. جايتان خالي اين مسافت بيش از 24 ساعت به طول كشيد گاه بايد لنج را خاموش و در لابلاي نخلها مخفي مي شديم تا پس از رفتن گشتي هاي عرافي به راهمان ادامه دهيم ديگر نه غذايي داشتيم و نه رمقي و نه اسلحه اي و خلاصه روز بعد حوالي عصر بود كه به آبادان رسيديم. صداي انفجار خمپاره ها و توپها، ايستادگي اندك مردم باقي مانده در شهر، دود سياه برخاسته از پالايشگاه آبادان، كمبود اسلحه و مهمات همگي با هم جمع شده بودند.
سپاه آبادان اسلحه ها را سريع تحويل نيروها داد. اكثرا اسلحه M1 سنگين و قديمي. اما به امثال بنده كه ريز نقش بوديم اسلحه ژ3 رسيد و نيروها تقسيم شدند تازه فهيمديم در مضيقه فشنگ و مهمات و حتي غذا و خوراكي هستيم.
راديو عراق مدام اعلام مي كرد ما تا چند روز ديگر آبادان را تصرف خواهيم كرد و خمسه خمسه هاي آنان مرتب شهر را و به ويژه مراكز مربوط به سپاه را مورد حمله قرار مي دادند كه ظاهرا اطلاع از آنها توسط ستون پنجم به دشمن داده مي شد.
بچه ها با  غذاي كم و اسلحه هاي قديمي و مهمات اندك جان­فشاني مي كردند. جزيره مينو، ذوالفقاري و جاي جاي آبادان و اطراف آن شاهد مقاومت بچه هاي مخلصي است كه براي خدا آبادان را از اشغال دشمن حفظ كردند. شبي باران خمپاره، شديد شد يكي از دوستان ما كه با هم از نيشابور به جبهه آمده بوديم در خون خود غلتيد. فردا كه در بيمارستان شركت نفت به دنبالش مي گشتم ديدم تمام بدنش پانسمان دارد و از دستگاه مصنوعي نفس مي كشد.
شاهد تلاش هاي شجاعانه پرستاران زن و مرد كه زير بمباران دشمن كه به بيمارستان هم رحم نكرده بود بودم. گويا ترس در وجودشان نبود و اطاق ها و محوطه پر مجروح بود البته دوست من پس از چند هفته به هوش آمد و به اهواز اعزام شد. و پس از چند سال بهبودي نسبي يافت و الان در قيد حيات است.
آن شب خمپاره باران، شب عجيبي بود در سنگري، فانوسي كم سو بود و همه آماده و اسلحه به دست؛ همه فكر مي كرديم فردا يا جزء شهدا هستيم يا اسرا؛ يكي وصيت نامه مي نوشت يكي دعا مي خواند يكي قرآن و هر كسي در حال خود بود و منتظر. به راستي فكر مي كردم شب آخر عمر من است و شب عاشوراي امام حسين (ع) را تداعي مي كردم ولي خدا نخواست.
آن شب مقاومت عجيبي انجام شد و دشمن را ناكام گذاشت و با عنايات خداوند متعال تا آخر جنگ هيچ گاه آبادان مورد اشغال بعثيان كافر قرار نگرفت. و البته چند ماه بعد محاصره آبادان هم توسط رزمندگان شكست و فرمان امام خميني به اجرا گذاشته شد. و لله الحمد
دكتر محمد حسن رستمي
دانشكده الهيات و معارف اسلامي
دانشكده الهيات فردوسي مشهد

خواندن 282 دفعه آخرین ویرایش در پنج شنبه, 16 بهمن 1393 ساعت 07:48
  • ارسال خاطره
محتوای بیشتر در این بخش: « دکتر یاحقی دکتر مهدی سهرابی »

ارسال خاطره

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.