زندگي نامه دانشجوی شهید غلامرضا هاشم آبادی
شهيد غلامرضا هاشم آبادى در سال 1338 درخانوادهاى مذهبى و زحمتكش متولد شد. از 5 سالگى او را جهت فراگيرى قرآن به مكتب فرستادند تا اينكه در مدت دو سال قرآن و فارسى را ياد گرفت، سپس از هفت سالگى به مدرسه رفت و در دوران تحصيل بخصوص دبيرستان همواره شاگرد ممتاز بود با اوجگيرى انقلاب همراه با شركت در راهپيماييها و اعلاميههاى امام را هم پخش مىكرد و پس از پيروزى انقلاب، در سال 58 با شركت در آزمون سراسرى در رشته فيزيك دانشگاه فردوسى مشهد پذيرفته شد. او در همان ايام به مبارزه با منافقين مىپرداخت و در فروردين سال 59 ازدواج نمود .
از خصوصيات بارز اخلاقى شهيد اين بود كه اكثر روزها قرآن مىخواند، بسيار كم حرف مىزد و اگر حرف و نكتهاى هم مىگفت بجا و به موقع مىگفت. از حرّافى و سخن چينى و اختلاف متنفر بود و احترام زيادى براى مادرش قائل بود. شهيد انسانى شاكر بود و كمتر از او گله و شكايت درباره دنيا شنيده مىشد. از دورويى و رياكارى به شدت پرهيز مىكرد و از آن متنفر بود. خيلى علاقه داشت گمنام كار كند.
در يكى از خاطرات خود نقل مىكند كه: «در دانشگاه فردوسى (قبل از انقلاب فرهنگى) همانند جاهاى ديگر منافقين بسيار فعّال بودند. مسجد دانشگاه زير نظر شوراى دانشگاه بود و بعضى اعضاى شورا هم يا جزء مجاهدين خلق بودند و يا وابستگى به آنها داشتند. ما كه به ماهيّت اين گروهك پى برده بوديم در مقابل آنها (منافقين) ايستاده و مبارزه را شروع كرديم تا جايى كه ما را به مسجد راه نمىدادند و ما براى اينكه بتوانيم صداى خود را به تمام دانشگاهيان برسانيم و دانشجويان مسلمان را بيدار كنيم، در ابتداى كار با حدود 25 نفر در جلوى مسجد يا كنار خيابان به نماز جماعت مىايستاديم. پس از چندى، شمار اندك ما به دو هزار تن افزايش يافت، شوراى دانشگاه هم با ديدن چنين صحنهاى كمكم به ما اجازه ورود به مسجد را دادند و در اين مبارزه سياسى ـ عبادى پيروز شديم.»
پس از تعطيلى دانشگاهها در امور مختلف به مردم كمك مىكرد و با شروع جنگ، او نيز دغدغه رفتن به جبهه را داشت ولى به خاطر مشكلات خانوادگى اين امر به تأخير مىافتاد امّا همواره در تلاش بود كه به جبهه برود و به همين دليل در نامهاى خطاب به دائى اش مىنويسد: «دايى عزيز، اگر جوياى حال من باشى، بد نيستم ولى از يك جهت دلم خيلى مىلرزد. دلم مىخواهد كه سعادت مىداشتم كه به جبهه بيايم ولى قيد و بند زندگى و برخى مشكلات نمىگذارد. دلم مىخواهد كه از نزديك، ايمان حقيقى و چهرههاى خداگونه را ببينم. هيهات كه اين سعادت را ندارم و يا قابليّت ندارم. خلاصه خوشا به حال تو كه دارى دينت را نسبت به دين و كشور انجام مىدهى و هر روز، ما در اين منجلاب فساد كه يكى از گرانى دم مىزند، ديگرى از نبودن مايحتاج زندگى كه بيشتر به خوشيهاى دروغينش برسد.
معجزه هايى از جبهههاى نبرد مىشنويم ولى سخت بر همان امور باطل خود استوار هستيم، بدون آنكه كوچكترين اخمى به رخ بياوريم كه ما در حال جنگ هستيم و آتش جنگ يكايك خانههاى ما را ويران مىكند. دايى جواد عزيز! از جبههها بگو از جنگ حق و باطل بگو از نغمههاى " هل من ناصر ينصرنى "، از معجزه هايى كه هر روز به وقوع مىپيوندد از روحيه سربازان حضرت مهدى (عج) و از بى تفاوتى ما بنويس كه به فريادهاى يارىطلبى آنها اعتنايى نمىكنيم و از بى دينى ما، جواد عزيز نمىتوانم به خود بقبولانم كه برادرانم را در جنگ تنها گذاشتهام، نمىتوانم اين چند ماه جنگ را به خود بقبولانم و نمىتوانم باور كنم كه هيچ سهمى در اين جنگ نداشتهام. خلاصه سراپاى وجودم در آرزوى راه حق برداشتن مىسوزد».
و بالاخره در ابتداى بهمن 1360 راهى جبههها شد و در 23 بهمن همان سال به لقاء اللّه پيوست.