خاطرات شهید
نگاه
(خواهر شهید)
آخرین باری که میخواست جبهه برود به مدرسه ام آمد. سر کلاس بودم من را صدا کردند، به دفتر مدرسه رفتم. اولین بار بود که برادرم به مدرسهام آمده بود. از او پرسیدم: چرا آمدی؟ گفت: برای خداحافظی آمدم. همراه او تا حیاط مدرسه رفتم. چندبار تا درب مدرسه رفت و برگشت و هر بار گفت: خداحافظ و من را دوباره نگاه میکرد. انگار خبر داشت این آخرین وداع است.
خیر
(خواهر شهید)
شب قبل از شهادتش، خواب دیدم قیامت شده و زلزلهی بزرگی روی داده است. زمین شکاف برداشت و مردم به داخل آن میافتادند. من و خانوادهام روی یک بلندی بودیم ولی حمید بین ما نبود تا میخواستیم بیفتیم خانم هایی ما را از اطراف میگرفتند و مانع از افتادن ما میشدند. در همین موقع خانمی نورانی جلوی من آمدند و سه بار فرمودند: میخواهم خبری به تو بدهم، قول میدهی که ناراحت نشوی؟ زمانیکه من گفتم نه ناراحت نمیشوم. فرمود: حمید شهید میشود، حمید شهید میشود، حمید شهید میشود. از خواب پریدم و خوابم را به مادربزرگم گفتم. ایشان فرمودند: صدقه بدهید، انشاءا... خیر است.
فردای آن روز باران نم نم میبارید؛ خیلی دلم گرفته بود. ساعت ۱۲/۴۵ بود که دو نفر خانم از تعاون سپاه درب منزل ما را زدند. تا در را باز کردم و آنها را دیدم گفتم: حتماً برادرم شهید شده است و شما خبر شهادتش را آوردهاید. اما آنها گفتند: ما آمدهایم فقط به شما سر بزنیم چرا چنین فکر میکنید. گفتم: دیشب خواب دیدم.
جالب این بود که بعداً متوجه شدم برادرم در همان لحظه در جبهه شهید شدهاند.
امشب
(خواهر شهید)
شب اولی که ایشان را خاک کردند من خیلی ناراحت بودم و در همین حین خوابم برد. دیدم در طبقات آسمان بچههای کوچکی که بال دارند نشستهاند و من هم در قسمت پایین نشستهام و دو خانم نورانی در دو طرف من نشستهاند. در همین موقع دیدم برادرم در حالیکه مانند دوران کودکیاش شده بود و کت و شلوار زیبایی به تن داشت، دو نفر بسیار زیبا دستهایش را گرفته بودند و با هم از جلوی ما رد شدند. در عالم خواب شروع به گریه کردم و صدایش زدم. صورتش را برگرداند و به من لبخندی زد. گریهام شدیدتر شد؛ در همین حال یکی از خانم ها به من گفت که امشب، شب دامادی او است و آن دو بزرگوار که همراه او هستند حضرت اباعبدا... الحسین(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) میباشند. از خواب پریدم و دیدم نزدیک اذان صبح است.
من زنده ام
(خواهر شهید)
چهاردهمین سالگرد شهادت برادرم خواب عجیبی دیدم. جنازهاش را مانند لحظه شهادتش که نیمی از بدنش (کمر به پایین) و قسمتی از سرش نبود را دیدم.
همان مقدار کمی که از پیشانیاش مانده بود را بوسیدم. ناگهان دیدم که او آرام آرام چشمهایش را باز میکند و شروع به نفس کشیدن میکند و می گفت: «چرا بابا فکر میکند من مردهام. ببین من زندهام و هنوز نفس میکشم.»
به او گفتم لحظه شهادتت چطور بود؟ که در جوابم گفت: در آن لحظه خداوند من را بین زندگی در دنیا و شهادت مخیر گذاشت و من شهادت را برگزیدم. آنگاه ندا آمد (فانظر الی ربی و دخل جنه غفران رحمه)
غسل شهادت
چند روز آخر در منطقه مرتباً غسل شهادت میکرد و به مکانی اشاره میکرد و با ذوق و شوق میخواست مطلبی را بگوید، ولی هر بار مسئلهای پیش میآمد و مطلب را نمیگفت. دوازدهم اسفند بود نماز ظهر و عصر را به جماعت خواندیم و بعد به چادرهایمان رفتیم تا ناهار بخوریم و بعد از آن به سنگرهایی که دورتر از آنجا بود منتقل شویم. دیگر چادرها امن نبود چون روز قبلش توسط هواپیمایی عراقی، منطقه شناسایی شده بود و آنها چند موشک به طرفمان شلیک کرده بودند.
در حال جمع کردن وسایلمان بودیم که ناگهان متوجه شدیم هواپیماهای عراقی روی سرمان ظاهر شدند و شروع به شلیک موشک به طرفمان کردند.
دود ناشی از انفجار فضا را پوشانده بود و مجروحین به ائمه اطهار متوسل میشدند. با امدادگران شروع به انتقال مجروحین و شهدا کردیم.
دیدم حمیدرضا دقیقاً در همان مکانی که به آن اشاره میکرد شهید شده است.
کی؟
یکی از دوستان خواهر شهید که هیچگاه او را ندیده بود، میگفت: در خواب دیدم که به منزل شما آمدهام و در وسط منزل تابوتی را مشاهده کردم و در همین حال گروهی وارد آنجا شدند که در جلوی آنها آقای بسیار نورانی و زیبایی بود. من از آنها پرسیدم که شما کی هستید؟ گفتند: ما فرشتگان مقرب درگاه خدائیم و آقایی که جلوی ما است حضرت اباعبدا... الحسین(ع) است، آمدهایم تا برای شهید نماز بخوانیم.





